سرود يگانگی

اينك چشمانِ جهان هستمْ

                        به خود مي نگرم

                                      جهان را مي بينم،

                        به جهان كه مي نگرم

                                      خود را مي بينم،

هشيارانه در اين سرمستي

آهسته با خود زمزمه مي كنم،

                                   اين منم يا جهان؟

به ناگاه از هر سو

                            از درونْ از برون،

                                        بانگ مي آيد كه

بخوان سرود يكي بودن را...

  
نویسنده : بردیا گوران ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٥
تگ ها :


دوي ماراتن انديشمندان در گذر زمان

دوي ماراتن انديشمندان در گذر زمان

 

   روزگار انديشمندان رو كه مي خونم ياد "دوي ماراتن" مي افتم كه يك دونده آغاز به دويدن مي كند و هنگامي كه از پا افتاد يك چوب را به دست دونده ي ديگر مي دهد و او نيز به همين ترتيب تا دونده ي ديگر...

   انديشمندان هم، همينگونه اند در ميدان جهل و ناداني و كم خردي جامعه آغاز به دويدن مي كنند و در تلاش براي دگرگون كردن اين ميدان و جامعه به ميدان آگاهي و خرد و دانش هستند ولي وقتي كه آنها جهل جامعه را به عقب راندند و جهل جامعه نيز ، توان و بدن آنها را فرسود و پيرشان كرد، روشنايي خويش را به انديشمند جوان مي بخشند و انتقال مي دهند كه او ادامه دهنده راه باشد و اين گونه است كه پس از چند نسل و سده جهل و ناداني در يك جامعه به زانو در مي آيد و ناپديد مي شود. به جاي عرف و سنتهاي ناآگاهانه و جاهلانه ، فرهنگ و آگاهي همچون گلي نيلوفرين و آبي رنگ بر كالبد جهل انسانهای روزگاران گذشته شكوفا خواهد شد...

آنها زيبايي و لطافت انديشه اي خويشتن خويش را به جامعه مي بخشند و انتقال مي دهند و جامعه نيز خشونت و تعصب خود را بر چهره آنها كنده كاري مي كند. ولي زيبايي دروني آنها نفوذ ناپذير مي ماند...

برديا گوران

  
نویسنده : بردیا گوران ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ آذر ،۱۳۸٥
تگ ها :


روز به وجود آمدنت را نيز به خاطر بسپار

درود

آدما هر سال به دنيا اومدنشون رو جشن مي گيرند و اسمش را جشن تولد مي گذارند. از نگاه من بهتره که يه روز ديگه هم جشن گرفته بشه و اون روز، ۹ ماه پيش از اين روز هستش.لحظه ي آغازيني که به هستي در آمديم و برآيند انرژي هاي کيهاني براي به هستي در آمدن ما يکپارچه شدند. از فرزين دوست خوبم شنيدم كه هايدگر فيلسوف آلماني براي اين لحظه ي به وجود آمدن هر آدم ،از اصطلاح شيطوني كردن دو انسان(پدر و مادرمان) و پرتاب شدن يک انسان ديگر(فرزندشان) به اين جهان ياد مي کنه. من در مهرماه به وجود اومدم  و به اين جهان پرتاب شدم و در تيرماه به دنيا آمدم...

شاد باشي و خوش و خندان

  
نویسنده : بردیا گوران ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ آذر ،۱۳۸٥
تگ ها :


جشن فطر شما هم مبارک

درود

عيد فطر شما هم مبارك

من اين روز رو جشن مي گيرم براي اينكه روزي است كه دگرآزاري ها و چشم غره های برخي از روزه داران و دادن عنوانهاي بي مورد همچون "روزه خوار" يا "تظاهر به روزه خواری" به كساني كه به روزه به اين شكل باوري ندارند پايان مي يابد. در چنين روزي است كه محدوديت هاي زوركي در خوردن و آشاميدن پايان مي يابد. اميددار روزي هستم كه كسی، كس ديگري را براي اينكه خودش مي خواهد به اعتقاد يا باورش عمل كند دچار آزار و محدوديت نكند. اينكه كسي بر اساس باور خود روزه مي گيرد و ديگران كه بر اين باور نمي باشند بايد خود را با او و انديشه اش سازگار و محدود و همگام سازند جاي پرسش فراواني دارد…

 

به همين خاطر عيد فطرتان مبارك

  
نویسنده : بردیا گوران ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ آبان ،۱۳۸٥
تگ ها :


داستان حكومت و قانون و مردم

داستان حكومت و قانون و مردم

به معني قانون و دستور و رابطه حکومت و مردم در داستان زير که برگرفته از شازده کوچولو نوشته آنتوان دوسن تگزوپری برگردان احمد شاملو هستش بينديشيم...

اخترك آغازين خانه پادشاهي بود كه با شنلي از مخمل ارغواني و قاقم رو اورنگي بسيار ساده و در عين حال پر شكوه نشسته بود و همين كه چشمش به شهريار كوچولو افتاد داد زد : • خب ، اين هم رعيت ! شهريار كوچولو از خودش پرسيد : او كه تا حالا هيچ وقت مرا نديده چه جوري مي تواند بشناسدم؟ ديگر اينش را نخوانده بود كه دنيا براي پادشاه ها به نحو عجيبي ساده شده و تمام مردم فقط يك مشت رعيت به حساب مي آيند. پادشاه كه مي ديد سرانجام شاهِ كسي شده و از اين بابت كبكش خروس مي خواند گفت : بيا جلو كه بهتر ببينمت. شهريار كوچولو با چشم پيِ جايي گشت كه بنشيند اما شنل قاقُمِ حضرت پادشاه تمامِ اخترك را گرفته بود. ناچار همان گونه سرِ پا ماند و چون سخت خسته بود به دهن دره افتاد. پادشاه به اش گفت : خميازه كشيدن در حضور حضرتِ سلطان از نزاكت به دور است. اين كار را برايت قدغن مي كنم. شهريار كوچولو كه سخت خجل شده بود در آمد كه : دست خودم نيست : از سفر دور و درازي ميام و هيچ هم نخوابيده ام... پادشاه گفت : خب، خب، پس بِت دستور مي دهم خميازه بكشي. سال هاست خميازه كشيدنِ كسي را نديده ام برايم تازه گي دارد. باالله بازهم خميازه بكش. اين يك دستور است. شهريار كوچولو كه سرخ شده بود گفت : آخه اين جوري من دست و پايم را گم مي كنم... ديگر نمي توانم. پادشاه گفت : هوم! هوم! خب، پس من بِت امر مي كنم كه گاهي خميازه بكشي و گاهي نه. تند و نامفهوم حرف مي زد و انگار خُلقش حسابي تنگ بود. پادشاه فقط دربند اين بود كه فرمانبردار دستورش باشند. در مورد نافرماني ها هم هيچ نرمش از خودش نشان نمي داد. يك پادشاه تمام عيار بود گيرم چون زيادي خوب بود دستورهايي را كه صادر مي كرد دستورهايي بود منطقي. مثلن خيلي راحت درآمد كه : « اگر من به يكي از سردارانم دستور دهم تبديل به يكي از اين مرغهاي دريايي بشود و او پيروي نكند تقصير او نيست كه ، تقصير خودم است. » شهريار كوچولو در نهايت ادب پرسيد : اجازه مي فرماييد بنشينم؟ پادشاه كه در نهايت شكوه و جلال ،‌ چيني از شنل قاقمش را جمع مي كرد گفت :‌امر مي كنيم بنشيني. ولي شهريار كوچولو مانده بود حيران : آخر اخترك كوچك تر از آن بود كه تصورش را بشود كرد. براستي اين پادشاه به چي سلطنت مي كرد؟ گفت : قربان ، مرا ببخشيد كه ازتان اينرا مي پرسم... پادشاه با شتاب گفت : بِت دستور مي دهيم از ما چيزي بپرسي. • شما قربان به چي پادشاهي مي فرماييد؟ پادشاه خيلي ساده گفت : به همه چي. • به همي چي؟ پادشاه با حركتي قاطع به اخترك خودش و اخترك هاي ديگر و ديگر ستاره ها اشاره كرد. شهريار كوچولو پرسيد : يعني به همه ي اين ها؟ پادشاه پاسخ داد : به همه ي اين ها. سرانجام او فقط يك پادشاه معمولي نبود كه ، يك پادشاهِ جهاني بود. • آن وقت ستاره ها هم سر به فرمانتانند؟ پادشاه گفت : حرف زدن ندارد. همه شان بي درنگ هر فرماني را اطاعت مي كنند. ما نافرماني را مطلقا تحمل نمي كنيم. يك چنين قدرتي شهريار كوچولو را به شدت در شگفت كرد. اگر خودش چنين قدرتي مي داشت بي اين كه حتا صندليش را يك ذره تكان بدهد روزي چهل و چهار بار كه هيچ روزي هفتاد بار و حتا صد بار و دويست بار غروب آفتاب را تماشا مي كرد! و چون بفهمي و نفهمي از يادآوري اختركش كه به امان خدا ول كرده بود عضه اش شد جراتي به خودش داد كه از پادشاه درخواست مهرباني اي بكند : • دلم مي خواست يك غروب آفتاب تماشا كنم... در حقم مهرباني بفرماييد دستور دهيد خورشيد غروب كند. • اگر ما به يك سردار دستور دهيم همچون پروانه از اين گل به آن گل بپرد يا يك منظومه بنويسد يا به شكل مرغ دريايي درآيد و او امريه را اجرا نكند كدام يكي مان مقصريم، ما يا او؟ شهريار كوچولو نه گذاشت و نه برداشت، گفت : البته شما. پادشاه گفت : حرف ندارد. بايد از هر كسي چيزي را توقع داشت كه ازش ساخته باشد. قدرت بايد پيش از هر چيز به خرد متكي باشد. اگر تو به ملتت فرمان بدهي كه بروند خودشان را بيندازند تو دريا،‌ انقلاب مي كنند. حق داريم توقع اطاعت داشته باشيم چون دستورهايمان خردمندانه است. شهريار كوچولو كه هيچ وقت چيزي را كه پرسيده بود فراموش نمي كرد گفت : آفتاب غروب من چي ؟ • تو هم به آفتاب غروبت مي رسي. امريه اش را صادر مي كنيم. ولي با شم حكمراني مان منتظريم زمينه اش فراهم بشود. شهريار كوچولو پرسيد: كي زمينه اش فراهم مي شود؟ پادشاه پس از آن كه گاهنامه كَت و كلفتي را نگاه كرد پاسخ داد: • هوم ! هوم ! حدودِ... حدود... غروب. حدودِ ساعت هفت و چهل دقيقه... و آن هنگام تو با چشمهاي خودت مي بيني كه چه طور فرمان ما اجرا مي شود! شهريار كوچولو خميازه كشيد. از اين كه تماشاي آفتاب غروب را از دست مي داد تاسف مي خورد. از آن گذشته دلش هم كمي گرفته بود. اين بود كه به پادشاه گفت : • من ديگر اين جا كاري ندارم. مي خواهم بروم. پادشاه كه دلش براي داشتن يك رعيت غنج مي زد گفت : • نرو ! نرو ! وزيرت مي كنيم ! • وزير يعني چي؟ • وزير... وزير دادگستري! • آخر اين جا كسي نيست كه دادگري بشود. پادشاه گفت : روشن نيست. ما كه هنوز گشتي دور قلمرومان نزده ايم. خيلي پير شده ايم، براي كالسكه جا نداريم پياده روي هم خسته مان مي كند. شهريار كوچولو كه خم شده بود تا نگاهي هم به آن طرف اخترك بيندازد گفت : بُه ! من نگاه كرده ام،‌ آن سو هم سرزمين آدمي نيست.

  
نویسنده : بردیا گوران ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٥
تگ ها :


دوست داشتن ، عشق ، سكس

دوست داشتن ، عشق ، سكس

   عشق[1] يعني دوست داشتني بيش از اندازه و بيكران و اگري(شرطي) نشده. مي توان گفت كه عشق يا ويان افشره و چكيده خالص دوست داشتن است. برخي ها گفته اند كه دوست داشتن برتر از عشق است و برخي ديگر گفته اند كه عشق برتر از دوست داشتن است. در اينجا اين دو گروه اين نكته را ناديده گرفته اند كه عشق و دوست داشتن هر دو از يك ريشه هستند. من بر اين آگاهي و دانش هستم كه دوست داشتن پيشتر از ويان و عشق است. در آغاز دوست داشتن است و سپس اين امكان هست كه آن دوست داشتن آغازين به دوست داشتني ژرفتر و هشيارانه تر و مستانه تر دگرگون شود. كه اين دوست داشتن هشيارانه تر و مستانه تر همان عشق يا ويان است.

و اما سكس. خود واژه ي سكس از نگاه همگان متفاوت مي باشد. برخي بر اين انديشه اند كه سكس فقط يك حركت ديناميكي رفت و برگشتي است. اين دسته وقتي از سكس شان حرف مي زنند مي گويند كه براي نمونه فلاني را كردم.يا به فلاني دادم. اين تيپ از انسانها ناآگاه از اين نكته هستند كه با به كار بردن اين جمله ها نگاه شان به سكس يك كار انفرادي و جسماني مي باشد. يكي فاعل و ديگري منفعل. آنها اگر به اين نكته هشيار مي بودند مي گفتند كه ما با هم سكس داشتيم.اما از نگاه من سكس از يك دست هم گرفتن و فشردن آن به نشانه مهرباني و در گوش يكديگر زمزمه كردن و نوازش همديگر و بوسيدن تا سكس كامل كه مالش دو عضو جنسي با همديگر است مي باشد. شما وقتي در خيابان دست پارتنرتان را گرفته ايد اين يعني سكس شما دو نفر نه صرفن سكس تو يك نفر.هنگامي هم كه در اتاق خوابتان بدنهايتان در آغوش هم است و با هم يكي شده است آن هم سكس است.سكس يك كار فقط جسماني نيست و عشق هم يك كار روحاني نيست. هر دو جسماني-روحاني و همزاد هم هستند. وقتي كه كسي را به حد زياد دوست داري به او عشق مي ورزي و روانت مي خواهد با او يكي شود بدنت هم مي خواهد كه بدن او يكي شود و با او سكس داشته باشي. او را در آغوش مي گيري و به خود فشار مي دهي كه با هم يكي شويد.

خوب برخي ها بر اين باورند كه در آغاز بايد ويان و عشق باشد سپس سكس امكان پذير مي شود. كه اين همان شيوه سنتي جامعه ايراني مي باشد. كه تعريفش از عشق (ويان) ازدواج[2] است و پس از ازدواج هم سكس را امكان پذير كرده است. گروهي ديگر مي گويند كه در آغاز بايد سكس باشد سپس عشق يا ويان به وجود مي آيد. از نگاه من سكس[3] و عشق برتر يا پيشتر از همديگر نيستند.اينها هم نياز همديگر هستند.هر كدام را كه داشته باشي آن يكي تقويت مي شود.اگر سكس داشته باشي عشق زيباتر مي شود اگر عشق داشته باشي سكس لذت بخش تر مي شود.


[1] - ويان معادل پهلوي-كردي واژه عربي عشق است

[2] - ازدواج از ريشه زوج مي آيد يعني دوتا شدن. در صورتي كه بايد واژه يكي شدن جايگزين اين واژه نادرست و نابجا شود.

[3] - هر سكسي بدون دوست داشتن يا عشق دوطرفه همچون يك انسان تشنه است كه آب نمك مي نوشد.

 

  
نویسنده : بردیا گوران ; ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٥
تگ ها :


آن سه گونه قانون-بخش نخست

آن سه گونه قانون

در كشور و سرزمين يا جامعه اي سه گونه قانون رسمي ، همگاني و فردي وجود دارد كه با همديگر در كنش و واكنش مي باشند.

قانون رسمي: اين قانون به وسيله حكومتها و دولتها نوشته مي شود. و به گونه نوشتاري موجود مي باشد. از بخشهاي قانون اساسي و قانون كيفر و جزا (سزا)گرفته تا آيين نامه هاي سازمانها و شركتها و ... از نمونه هاي آشكار اين گونه قانون مي باشد.البته بايستني است كه بر اين نكته پافشاري كنم كه خود اين قانون برگرفته از قانون فردي[1] انسانهاي 50 سال گذشته(شايد كمتر يا بيشتر از 50 سال) آن جامعه است كه اكنون در گذر زمان و رويدادهايش و در روزگار امروز به شكل قانون رسمي در آمده است.اين را هم بپذيريم كه در هر جامعه اي فقط يك قانون رسمي وجود دارد كه آهنگ دگرگون شدن بخشهاي پايه اي آن نسبت به زمان بسيار كند مي باشد.

قانون فردي : ورزيدگي و تجربه اي است كه هر انساني با هر انديشه و مرام و مسلكي در درازاي زيستن خويش به آن رسيده است و در گذر زمان آن اين تجربه و ورزيدگي به قانوني ناخودآگاه در بخش پنهان و نهان منش و شخصيت فرد ته نشين شده است. قانون فردي مي تواند متفاوت و ديگرگون از قانون رسمي باشد.و حتا آن را نه نمايد و نپذيرد. و ديگر اينكه به شماره ي مردم هر جامعه اي در آن جامعه قانون فردي هست كه آهنگ دگرگوني آن نسبت به زمان ساده تر و آسانتر مي باشد. برآيند  قانونهاي فردي امروز همه انسانهاي هر جامعه اي بارور كننده و دگرگون كننده قانون رسمي امروز به قانون رسمي 50 يا 20 سال آينده آن جامعه مي باشد.

قانون همگاني : قانون همگاني فرزند قانون رسمي[2] و فردي[3] است. قانون همگاني فضا و كيهاني است كه دو قانون فردي و رسمي در آن با همديگر كنش و واكنش و برخورد دارند. اين قانون برآيند انديشه هاي 50 يا 30 سال گذشته با انديشه هاي امروز مي باشد. اين قانون بهتر و ساده تر از هر دو قانون دگرگون مي شود. دگرگوني هاي پيش آمده در قانون هاي رسمي و فردي در اين قانون با هم آميزش پيدا مي كنند و دگرگوني هاي بزرگتري را در جامعه پديد مي آورند. و  بدين گونه در آينده زمينه را براي دگرگون شدن قانون رسمي به  قانون رسمي اي كه نيازهاي روز آن جامعه را برآورده كند فراهم مي آورد.

پس هر سه ي اين قانون ها باهم در كنش و واكنش مي باشند. در آينده به  نمونه هايي بسيار ساده از اين سه قانون خواهم پرداخت.



[1]- ادامه ي اين نوشته را كه بخوانيد با قانون فردي مورد نظر من آشنا خواهيد شد.

[2] - منظور قانون رسمي روزگار امروز كه فرزند كنش و واكنش هاي قانون هاي فردي 100 يا 50 يا 30 سال گذشته مي باشد.

[3] - منظور قانون هاي فردي امروز است كه پدر يا مادر قانون رسمي 50 سال يا 25 سال آينده جامعه مي باشد.

  
نویسنده : بردیا گوران ; ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٥
تگ ها :


ناديده گرفتن قانون

ناديده گرفتن قانون

   يك مشكل بزرگ اما ريز ما در ايران اينه كه بيشتر آدما قانون را رعايت نمي كنند. مردم ياد نگرفته اند كه وقتي در خيابان راه مي روند به چراغ قرمز رسيدند بايستند و هنگامي كه سبز شد از روي خطهاي رهگذران پياده راهشان را ادامه دهند. و سواره ها به راحتي بر روي خطهاي رهگذران پياده پشت چراغ قرمز چهارراه ها مي ايستند و هنگامي كه به آنها يادآور مي شوي كه راه رهگذران را گرفته اند و بايستني است كه پشت آن خطها به انتظار سبز شدن چراغ بايستند. مي خندند و به تمسخر مي گيرند.

آنهايي هم كه قدرت را به دست دارند(دست كم توي اين يك صد سال آخر روزگار ايران) به قانون اساسي بي تفاوت هستند. و اصلن ارگاني كه پيگير اجراي قانون اساسي و بهتر و كارامد كردن  آن باشد نيست.

وقتي كه ياد نگرفته ايم و اين آگاهي و دانش و خرد را نداريم كه پشت چراغ قرمز بايستيم و حق را به طرف روبرو بدهيم فردا از همين مردم هم به قدرت مي رسند و به سادگي ناديده گرفتنِ قانونِ پشتِ چراغِ قرمز به زير پا گذاشتنِ قانونِ اساسيِ ارتقا پيدا مي كند!!!(دست كم توي اين يك صد سال آخر تاريخ ايران و حتا پيشتر از اون ،اينگونه بوده است.)

قانون : قانون عربي شده واژه ي يوناني كانون است كه در فرهنگ معين اين معني ها براي آن نوشته شده است. 1- رسم، روش، آيين 2- امريست كلي كه بر همه ي جزئياتش منطبق گردد و احكام جزئيات از آن شناخته شود، قاعده ايست كه قانون گذارن صلاحيتدار وضع و ابلاغ كنند و آن بر اساس طبيعت جهان و و متناسب با مصلحت مردم است و همه افراد مملكت بايد از آن پيروي كنند. 3- يك گونه ساز موسيقي (عربي شده واژه ي يوناني اورگانون مي باشد.)-فرهنگ معين

قانون اساسي ‌: يك سلسله قاعده هايي كه شكل حكومت و سازمان قواي سه گانه ي كشور و حقوق مردم و تكليفهاي ايشان را نسبت به دولت بيان مي كند.-فرهنگ معين

قانون جزاء : مجموعه قاعده هايي كه جرم و مجازات را تعيين مي كند.-فرهنگ معين

شاگرد و آموزگار هم باشيم و شاد

  
نویسنده : بردیا گوران ; ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٥
تگ ها :


نگاه خوب به همه ی انسانهای داستان جهانبگلو

نگاه خوب به همه ی انسانهای داستان جهانبگلو

به راستي كه جامعه ي زنده اي داريم. كساني رو داريم كه دستگير مي كنند و كساني رو داريم كه دستگير مي شوند . اگه كساني كه آقاي جهانبگلو دارنده دكتراي فلسفه رو دستگير نمي كردند من از كجا بايد مي دونستم كه چنين انساني با اين همه پژوهش و آگاهي و دانش در كشور ما وجود دارد. من خودم حتا اسمش رو هم نشنيده بودم. برا همين خيلي خوشحالم كه ايشون دستگير شدند. كم كمش براي من اين بود كه با خودش و كتابهاش و آثارش آشنا شدم.

اينها همگي نشانه ها و نعمتهايي هستند كه بر سر راه ما به صورت چالش قرار گرفته اند تا من و تو و ما به تعالي و بزرگي و يگانگي (يكي شدن همه و همه و نبود دشمن) برسيم. البته نعمت بي تفاهمي (نفهميدن همديگر و اشتباه كردن) و آزادي بخشيدن و آزادي گرفتن رو هم داريم كه اميدوارم از اين نعمتها هم استفاده بشه و ايشون آزاد بشند و گيرندگان ايشون هم به خودشان مهرباني بكنند تا بتوانند از لذت و نعمت آزادي بخشيدن بهرمند شوند.

پيشنهاد می کنم شما هم بدبين نباشيد و نگاه خوبی به همه انسانها داشته باشيد.

شاگرد و آموزگار هم باشيم و شاد

  
نویسنده : بردیا گوران ; ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸٥
تگ ها :


نگاه جامعه شناسانه و روانشناسانه به جاي ديگر نگاه هاي بي مورد-سنديکاها

نگاه جامعه شناسانه و روانشناسانه به جاي ديگر نگاه هاي بي مورد

   در ايران نگاه همه به هم و زندگي و جامعه سياسي و امنيتي(نبود اعتماد و بدبين بودن به همديگر) و مذهبي و مكتبي و ايده آل گرايانه  هستش. نمي دانم ايرانيان (همه و همه) كي به اين نكته آگاه مي شوند كه نگاهشان به همديگر از دريچه ي روانشناسي و معني شناسي و انديشه شناسي و جامعه شناسي و انسان شناسي باشد.

بيايم و يک نمونه را بررسي كنيم.

در ايران به سنديكاها[1]يا همان اتحاديه هاي كارگري نگاهي جامعه شناسانه و انسان شناسانه نمي شود. بيشتركساني كه خواهان به وجود آمدن يا نيامدن چنين نهادهايي هستند نگاهي سياسي يا امنيتي به اين موضوع دارند. كساني كه خواهان به وجود نيامدن سنديكاها هستند مي گويند كه اگر اين ارگانهاي غيردولتي به وجود بيايند براي ما دردسر ساز مي شوند و شورش به پا مي كنند و خرابكاري مي كنند و نظم همگاني را به چالش مي كشند و اخلال در مديريت شهري مي كنند و اينكه ممكن است سرانجام بازيچه اي در دست بيگانگان شوند. كه اين خود يك نگاه امنيتي است.كساني هم كه خواهان به وجود آمدن سنديكاها هستند با راه و روش درست اعتراض كردن آشنا نيستند. براي بهتر شكافتن اين موضوع بهتر است به سراغ معني واژه ي "اعتراض[2]" برويم. همانگونه كه در پاورقي واژه ي اعتراض مي بينيد شما هيچ گونه نشاني از خشم و خراب كاري و شكستن و به آتش كشيدن و آسيب زدن به وسايل همگاني نمي بينيد! به دانش و آگاهي من تا اين لحظه[3] بايستني است كه اعتراض يا همان عرض كردن و خواستار چيزي شدن بدون خشونت و عصباني شدن انجام گيرد.و چون بيشتر اعتراض كنندگان به روش استاندارد و حيطه بندي شده و در محدوده ي سازمان يا شركت يا كارخانه ي  خود بدون بسط دادن اين اعتراض به ديگر بخشهاي شهري و كشوري آگاه نيستند به همين خاطر اعتراض آنها رنگ و بوي سياسي به خود مي گيرد و اعتراض شوندگان نيز كه همان گونه كه پيشتر گفتيم به آن رنگ و بوي امنيتي و بازهم سياسي مي دهند. حال بياييم از نگاه روان شناسانه و جامعه شناسانه و رها از نگرشهاي سياسي يا امنيتي بي مورد به اين قضيه نگاه كنيم. همزمان با اعتصاب كارمندان شركت اتويوسراني تهران كه از سوي سنديكاي اتوبوس راني در اعتراض به پايين بودن دستمزد ماهيانه آنها نسبت به تورمهاي كمرشكن ، به پا شده بود كارمندان متروي شهر لندن در انگلستان نيز به همين دليل دست از كار مي كشند. رهبران سنديكاي متروي لندن به مسولان اين مترو آگاهاندند كه در فلان روز به اندازه 1 ساعت و نه بيشتر و نه كمتر ما كار نمي كنيم و پس از پايان اين 1 ساعت ما با آرامش به سر كار خود بر مي گرديم[4] چون كار نكردن ما يعني ضربه زدن به ارگاني كه دستمزد ماهيانه ما را پرداخت مي كند و اين به درستي كه يعني ضربه به زدن كارمندان اين مترو به خود.به همين دليل آنها اين اعتراض را كشدار نمي كنند و آنرا براي مثان يك هفته به درازا نمي كشانند. نكته جالب و زيبا و ژرف اين است كه اين قضيه در حد و حيطه و قواره ي همان متروي لندن باقي ماند و ديگر نيازي به پليس و دستگيري كارمندان يا خانواده هاي آنها نبود!(بر عكس نمونه تهران) حقوق آنها افزايش بافت. بدون اينكه كسي بخواهد از اين قضيه سوء استفاده كند. اين دستاورد بزرگ كارمندان متروي لندن به خاطر اين بود كه واخواست كنندگان و واخواست شوندگان هيچ كدام نگاهي سياسي يا امنيتي به همديگر نداشتند و در واقع مي توان گفت كه اتحاديه يا سنديكاي متروي لندن همچون يك دستگاه عصبي كه درد را منتقل مي كند و آن هم مشكل را منتقل مي كند كه اصلاح و وبرايش شود.



[1] - ارگاني كه اعتراض و واخواست هاي كارمندان يا كارگران  را رهبري مي كند تا منافع و حقوق آنها در برابر فشارهاي بيش از حد گذشته ي بعد هاي منفي سيستم سرمايه داري حفظ شود. (چه اين فشارها آگاهانه از سوي كارفرمايان باشد و چه ناآگاهانه و از براي بي مسئوليتي بخشهايي از جامعه باشد كه سرانجام اين بي مسئوليتي ها فشاري دوچندان بر كارمندان و كارگران بخش هاي ديگري از جامعه مي شود).-برديا گوران

[2] - خرده گرفتن، انگشت بر حرف نهادن ، پيش آمدن ، واخواست كردن ، واخواهي كردن – فرهنگ معين

[3] - پانزده دي سال 1384 ساعت 7:14 شب

[4] - البته خود كارمندان بخشي از حقوق ماهيانه خود را به سنديكاها مي دهند تا سنديكا استقلال و آزاد و رها بودن خود را داشته باشد و حقوق همان يك ساعت دست از كار كشيدنِ كارمندان هم به وسيله خود سنديكا پرداخت مي شود

  
نویسنده : بردیا گوران ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٥
تگ ها :